تبليغاتX
سبزه خانم

يه چند وقتي نبودم *

اما بر مي گردم**

با حرفهايي کاملا متفاوت***

 پي نوشت1: منظور از چند وقت چهار ماه و خورده ای

پي نوشت2: منظور از برگشتن هفته اي يکبار بروزرساني وبلاگه (اونم اگه اينترنت بهم قرض بدن)

پي نوشت 3: منظور از حرفهاي کاملا متفاوت بخاطر اتفاقات همين چند وقته اس که دست و پا منو بسته بود واسه نوشتن

پي نوشت 4: مربوط به اوناييه که دزدکي ميان اينجا... به من ربطي نداره مياين بياين اما شهريه اش گذاشتن يه نظره اگه نذارين نفرين

وبلاگي******** شمارو مي گيره

پي نوشت 5: به کتي: (بابا با مراممممممم). به مسلم: (بابا با...........) جاي نقطه چين هر چي خواستي بزار من در مقابل

شما کم آوردم. به جناب من: آقا بدجور مخلصيم. به سارا و حميد: زيبا کنار چه خبر ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!

پي نوشت 6: برا سه خط نصفه شيش خط پي نوشت اين خودش يه نوع ابتکاره هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

پي نوشت 7: من اصلن کلن از حاشيه پردازي خوشم مياد نمي دونم چرا؟

پي نوشت 8: مربوط مي شه به نفرين وبلاگي که يه چيزي شبيه آنفولانزاي خوکيه

پي نوشت 9: سارا زنده اس به دوست دارانش خبر از اومدنش مي دم (به درد من مبتلا گشته)

پي نوشت 10: ديگه اينترنت ندارم فقط به اندازه يه روز گذاشتن ذوق کنم تمام تبريکاتم رو پس مي گيرم جاش تسليت عرض مي کنم به تمامي اون عزيزاني که در نوشته قبلي ازشون نام بردم سعي مي کنم زين پس خبر موثق بدم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 18:36  توسط سبزه...!  | 

تبریک به زنان و مردان
به تمام انسانهای فرهیخته و وارسته
به انسانهای آزاده
به ادیبان و نویسندگان
به خودم
باز هم به خودم
و به تمامی وبلاگ نویسان چه در بلاگفا، چه پرشین بلاگ و ......

 تبریک به مناسبت وصل
وصل دوستداران
وصل یاران
وصل دلدادگان

وصل اینترنت  .... اینترنت مننننننننننننننننننننننننننننننننننن (هوراااااااااااااااااااا)
 پی نوشت۱: باور کنین وصل دوباره اینترنت اینجانب کمتر از این تمجیدارو ور نمی داره
پی نوشت ۲: به جان خودم باور کنین  
پی نوشت ۳: سارا جان مادرت هیسسسسسسسسسسسسسسسس

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 17:1  توسط سبزه...!  | 

میان جان دو انسان، چنین به هم نزدیک

چقدر فاصله؟

آخر چقدر فاصله؟ آه

چقدر ماندن در هاله تبسم و شرم؟

چقدر بودن در پرده سکوت و نگاه؟

 

چقدر دوری از آفتاب آن لبخند

چقدر محروم از سایه سار آن گیسو

چقدر باید سر کرد بی نوازش او

چقدر؟

 

چقدر ...؟ چقدر؟

به اصطکاک دل و سنگ گوش دادن ها

به حکم مبهم تقدیر سر نهادن ها

 .....

چقدر بی تو به دنبال خویش گردیدن؟

کویر حوصله را با تو در نوردیدن؟

 

میان جان دو عاشق چنین به هم نزدیک

چقدر باید مشتاق ماند و صبور

چقدر باید نزدیک بود و از همه دور

چقدر؟

چقدر؟

 پی نوشت۱: چقدر خو چقدر هانننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن؟؟؟!!!!

پی نوشت بی شماره: برای اینکه پی نوشتام تعدادش کم نباشه خیلی وقته از این محیط دور بودم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 17:42  توسط سبزه...!  | 

بهار بهار یه مهمون قدیمی
یه آشنای ساده و صمیمی
یه آشنا که مثل قصه ها بود
خواب و خیال همه بچه ها بود
یادش بخیر بچگیا چه خوب بود
حیف که هنوز صبح نشده غروب بود
آخ که چه زود قلک عیدیهامون
وقتی شکست باهاش شکست دلامون
بهار اومد برفها رو نقطه چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد
چقدر دلم فصل بهار و دوست داشت
وا شدن پنجره ها رو دوست داشت

بهار اومد پنجره ها رو وا کرد
من و با حسی دیگه آشنا کرد
یه حرف که از حرفهای من کتاب شد
حیف که همش یوال بی جواب شد
دروغ نگم هنوز دلم جوون بود
که صبح تا شب دنبال آب و نون بود
بهار بهار صدا همون صدا بود
صدای شاخه ها و ریشه ها بود
بهار بهار چه اسم آشنایی
صدات میاد اما خودت کجایی
وا بکنیم پنجره ها رو یا نه
تازه کنیم خاطره ها رو یا نه
یادش بخیر بچگیا چه خوب بود
حیف که هنوز صبح نشده غروب بود
چقدر دلم فصل بهار و دوست داشت
وا شدن پنجره ها رو دوست داشت

پی نوشت: مبارکه عیدتون... هر چند دیر شده

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 11:56  توسط سبزه...!  | 

یادته می گفتم (خب شاید اینجوری به تو نمی گفتم اما یادمه یه جور دیگه ای همیشه بهت می گفتم)

من به خط و خبری از تو قناعت کردم

قاصدک هان تو نگویی که خبر یادت نیست

چیکار کردی .... یادته؟؟؟!!! نه جون من یادته؟

هر چی قاصدک بود، پرپر کردی

حالا ...... حالا دنبال یه خبر از حال منی؟؟؟؟؟!!!!!!

حالم خوبه ... خوبه خوب.

نه بزار به زبون خودمون باهات حرف بزنم: روزای بی تو بودن می گذره اما به سختی

ببین به به سختیش توجه نکن

آخه از قدیم گفتن: چون می گذرد غمی نیست

پس با این اوصاف:همه چی روبه راهه ... روبه راهه روبه راهه روبه راه

پی نوشت1: دلم از سنگ شده بعید می دونم بدونه

پی نوشت 2: دلم از سنگ شده بعید می دونم بدونه

پی نوشت 3: دلم از سنگ شده بعید می دونم بدونه

پی نوشت 4: عادت کردم به فکرهای تکراری....! یکی جلوی تکرارو بگیره! جلوی عادت به تکرارو هم بگیره!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 14:2  توسط سبزه...!  | 

در پس این همه لایه های تو در تو (زندگی)

در پس تیرگی ها، روشنایی ها

در پس جفت جفت چشمهای تیله ای این همه انسان

من؛

این من

تک و تنها می گردم

به دنبال واژه ای ساده می گردم

"دنبال سادگی دخترکی می گردم

که کودکی من بود."

پی نوشت اول و آخر: دم خودم گرممممممممممممممم

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 15:19  توسط سبزه...!  | 

آخه من خودم ته راهو دیدم سیاهیه

آخر این همه عشق و عاشقی تباهیه

انگاری تو تنگ این دنیا جای یه ماهیه

انگاری تو تنگ این دنیا جای یه ماهیه

انگاری تو تنگ این دنیا جای یه ماهیه

انگاری تو تنگ این دنیا جای یه ماهیه

پی نوشت۱: مخ تعطیل!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پی نوشت ۲: احساس محساس  تعطیل!!!!!!

پی نوشت ۳: پی نوشت تعطیل !!!!!!!!!!!!!!

پی نوشت ۴: دوستای گرامی خواهش می کنم اینجا رو جایی برای زدن حرفای نزده هم به هم نکنین اختلاف شما مربوط به خودتونه نه من و وبلاگ من در مورد مطلب نظر دارین من در خدمتم در غیر اینصورت فقط دارین منو ناراحت می کنین قبلن فقط دو نفر بودن. حالا آقا محمد هم اضافه شد به حقوق وبلاگ نویسا که هیچ ارتباطی به این موضوع ندارن احترام بزارین ممنون

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 22:32  توسط سبزه...!  | 

رادیو روشن بود و موسیقی پخش می کرد. روی صندلی جلوی تاکسی نشسته بودم، سرم را به پنجره تکیه داده بودم و بیرون را نگاه می کردم. ماشین ها از کنارمان رد می شدند. به راننده گفتم:" چقدر ماشین ها زیاد شدن." راننده گفت:"از بس آدم ها زیاد شدن." تاکسی وارد اتوبانی شد که خلوت بود، گفتم:"ولی تو این اتوبان ماشین کمتره." راننده گفت:"اینجا آدم هم کمتره." اتوبان مثل یک خط مستقیم تا چشم کار می کرد رفته بود. از راننده پرسیدم:" این اتوبان جدیده؟" گفت:"نخیر." گفتم:" اسمش چیه؟" گفت:"نمی دونم." گفتم:"تهش به کجا می خوره؟" راننده گفت:"نمی دونم." جلوتر که رفتیم    ماشین ها کم و کمتر می شدند و بعد دیگر هیچ ماشینی غیر از تاکسی ما توی اتوبان نبود. گوینده رادیو گفت:"حالا با هم به یک تصنیف زیبا گوش می دهیم..." به راننده گفتم:"صدای رادیو را زیاد می کنی؟" راننده صدای رادیو را خیلی زیاد کرد و صدای تصنیف در ماشین پیچید"زمن نگارم حبیبم خبر ندارد... ز حال زارم... ز حال زارم... زحال زارم..." احتمالاً در مرکز پخش سی دی گیر کرده  بود و مدام همین قسمت  تکرار می شد. به راننده گفتم:"صدا را کم می کنی؟" راننده چیزی نگفت و صدا را کم نکرد. "ز حال زارم... ز حال زارم... ز حال زارم..." دوباره گفتم: "میشه صداشو کم کنی؟" راننده تکان نخورد. "ز حال زارم... ز حال زارم... ز حال زارم..." خودم دست بردم که صدا را کم کنم ولی صدای رادیو کم نمی شد. خواستم رادیو را خاموش کنم ولی رادیو خاموش هم نمی شد. به راننده نگاه کردم، به روبرو خیره شده بود "ز حال زارم... ز حال زارم... ز حال زارم..." راننده را تکان دادم، تکان نخورد. خواستم در ماشین را باز کنم، باز نشد، پایم را آوردم طرف راننده و روی ترمز کوبیدم، ماشین نایستاد و همان طور می رفت. صدای بلند همه جا می پیچید: "ز حال زارم... ز حال زارم... ز حال زارم... ز حال زارم... ز حال زارم... ز حال زارم..."

پی نوشت ۱: پی نوشت دارم هاااااااااااااااااااااااا اما الان آمادگی نوشتنشو ندارم

پی نوشت ۲: خو حالا ندارم چیه چرا منتظرین

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 14:11  توسط سبزه...!  | 

ثانیه ها نفس گیر می شوند...

چشم ها به لحظه دوخته می شود....

هیجان به اوج خودش می رسد....

اما از تو خبری نمی شود....

نمی دانم تقصیر کیست؟

ثانیه ها و عقربه ها ؟!!!!

یا چشمهای من و هیجان؟!

اما هر چه هست؛

باز هم خبری از تو نمی رسد....

پی نوشت۱: تب دارممم اوففففففففففففف چقدر داغههههههههههه یکی یه لیوان آب خنک بده دستم

پی نوشت ۲: حال نوشتن پی نوشت بعدی و ندارم خواستم بدونین نگران نشین

پی نوشت بی شماره برای کتی: کتیییییییییییییییییییییی پس من کجا بنالم و با تو حرف بزنم نظراتتو چرا حذف کردی دختر دهههههههههه من نه دیگه به الفور می تونم بیام نه اینکه ایمیل و از اینجور قرتی بازیا دارم (قرطی، غرتی، غرطی) نمی دونم چه مدلیه یه راهی وا کن واسه اینکه بدونم چی شده تورو خداااااااااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 15:38  توسط سبزه...!  | 

دیگر حسابش را ندارم.

کلمه به کلمه اش را حفظم،

ولی طنین صدای تو هر بار برایم تازگی دارد.

فقط ای کاش

پیغام منشی تلفنی ات را

هر چند دقیقه عوض می کردی!!!

پی نوشت۱: مطلب از میلاد تهرانی مجله موفقیت شماره ۱۵۹

پی نوشت ۲: خیلی وقتا نمی دونم چی باید بگم اما یه مجله و یه نوشته یه جورایی یه چیزایی واسه نگفته های من داره

پی نوشت ۳: هومممممممممممممممممممممممممم (بدون دغدغه)

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 10:0  توسط سبزه...!  |